سلسله نشست های «باب بگشا»

نشست پنجم : متدولوژی ما برای خروج از بحران

سهشنبه 30 مهرماه 1387

 

به نام خدا و با عرض شب بخیر خدمت دوستان، خواهران و برادران و کسب اجازه از بزرگتر های جمع بحث را آغاز می کنیم؛

 

به نام همراه ياريگر
من رفيقم، ره‌گشايم، باب بگشا، نزد من آ

ضرورت رابطه صاف‌دلانه، مستمر، همه‌گاهي و استراتژيک
با خدا

ذیل عنوان باب بگشا ضرورت رابطه صاف دلانه، مستمر، همه گاهی و استراتژیک با خداست؛ رابطه اي نه تاکتیکی، نه سه کنجی ، نه مناسبتی ، نه فرصت طلبانه و نه کاسبکارانه.همچنان که قبلا هم خدمتتان عنوان شد اينجا نگاه طرح دغدغه و دیدگاه است. نه دوستان آموزش گیرنده هستند و نه بنده در سطح آموزش دهنده. ولی همه ما حقمان است که اگر فکری داریم يكدیگر را خبر کنیم، اگر دغدغه ای داریم یکدیگر را گرد بیاوریم و آن را مطرح کنیم. طبیعتا اگر هر یک از دوستان بحثی داشته باشند به این اعتبار که شما اینجا حاضر شدید بنده نيز در آن بحث حاضر خواهم شد.لذا اينجا کلاس نیست و همانطور که جلسه قبل شاهد بودید تا حد امکان بحث مشارکتی است. روی یک موضوع همه فکر می کنند و نیمه دوم جلسه هم در اختیار دوستان است. بحث امشب ، "متدولوژي ما براي خروج از بحران" است. قبل از آغاز بحث امشب، مروري كنيم بر مباحث پيشين:

 

بحث اول ؛ آغازگاه
بحث دوم ؛ خدا در وضع موجود
بحث سوم ؛ چگونگي مواجهه با بحران
بحث چهارم ؛ متدولوژي خروج از بحران
 بحث پنجم ؛ متدولوژي ما براي خروج از بحران

اتصال مباحث پيشين به بحث حال ؛
آغاز گاه ؛ ابهام، تشويش، ترديد و پرسش‌هاي درون ما
[ما بدون پايگاه]
خدا در وضع موجود ؛ به دنبال خدا در جامعه ما
[غيبت «او»]
[بحران ما : شناخت او، جايگاه او، رابطه با او]
[محصول بحران: جدايي از هستي]

چگونگي مواجهه با بحران؛
گونه هاي انساني مواجهه با بحران ؛ تدبير خدا براي خروج از بحران
[گونه هاي غيرکارآ ـ گونه کارآ]
[تدبير خدا : تبيين راهگشا]
متدولوژي خروج از بحران: تبيين حلّال و رو به جلو، پيوند دوباره با هستي
آغاز از نو، استراتژي، آشيل شناسي، پرسندگي مضارع
[تبيين حلّال : انسان در ميان دو مبنا]

 

آغازگاه یا نشست اول اختصاص داشت به طرح ابهام ها و تشکیک ها و تردید ها و پرسش های درون ما؛ بدين مضمون که ما در اين جهان بدون پایگاه هستیم؟ جای پایی برای ایستادن و استقرار داریم يا نداریم؟ حیرانیم يا حیران نیستیم؟ در حقیقت چرخ و فلک تشویشی که در پس پیشانیمان بود را مطرح کردیم. در نشست اول آرام آرام به این گلوگاه رسیدیم که بحران اصلی که جامعه بحران خداست.

در نشست دوم در پي آن بوديم كه بحران چطور قابل تبیین است؟ اصل موضوع یا سوژه اصلی خداست؛ آنرا وسط بگذاریم و جستجو کنیم و ببینیم خدا در کدام صندوق خانه ها، در کدام پستو ها و سر کدام طاقچه ها هست یا نیست؟در جستجو خدا برآمديم در جامعه ، در حاکمیت، در نیروهای فکری سیاسی، در نیروهای اجتماعی و در نسل نو؛ و نهایتا دریافتیم که خدا غایب است، حداقل در نزد ما غایب است. او نگهدارنده ما نیست، ما هم تحت نظارت او خود را حس نمی کنیم. بطور دقيق تر بحران اصلي ، بحران شناخت خدا و چگونگي برقراري رابطه با اوست. محصول این بحران هم آن است که ما از هستی جدا افتاده ایم.

 نشست سوم به چگونگی مواجهه با بحران اختصاص داشت.

ابتدا گونه های انسانی مواجهه با بحران را بررسی کردیم. 5 گونه مواجهه كه يكي از آنها کارا بود و بقيه حالت فرار و توجیه و توضیح بحران را داشت. گونه کارا آن بود که انسان های آماده برای خروج از دالان بحران ابتدا تحليل خود و سپس تحلیل شرایط می کردند و نهایتا با امید و شعف و چشم انداز نسبتا پر شوری راه برون رفت را بر می گزیدند. یک تدبیر هم داشتیم که تدبیر خدا بود که خدا پس از شکست احد در 60 آیه دست به تبیین راهگشا زد که دو جلسه را به بررسي آن اختصاص دادیم. متدولوژی خروج از بحران خدا یک تبیین حلال رو به جلو بود. خدا بعد از اين تبیین ، فرمان پیوند دوباره با هستی، فرمان حرکت از نو، مجهز شدن به استراتژی، شناختن پاشنه آشیل ها  و ضعف های درون و نهایتا پرسندگی مضارع را تجويز مي كرد. این تبیین حلال خدا، انسان را بین دو مبنا قرار می داد. یک مبنا خود ما و یک مبنای بزرگتر از ما يعني خدا. این سیر را طی کردیم تا به نشست امشب راه برديم. پنجمین باری است که گرد هم جمع می شویم. در ضمن بحث هاي پيشين عنوان شد که درست است كه ما در منزلگاه بحرانی سکونت داریم اما قرار نیست سکونت ما سکونتي دائمی باشد. بنا به سنت بشر که بدنبال مفری است برای خروج از بن بست، ما هم باید مفر حودمان را پیدا کنیم. حالا متدولوژی ما برای خروج از بحران چیست؟ طي چهار جلسه طرح بحران کردیم، چگونگی مواجهه با بحران را بررسی کردیم و روی متدولوژی خروج از بحران مستقر شدیم. امشب متمرکز می شویم بر متدولوژی خود برای خروج از بحران؛ چون ما بهتر از هر کس می دانیم که وضعیتمان چیست. به وضع خودمان بیش از همه اشراف داریم. امکاناتی هم داریم. بی امکان نیستیم. در خلا رها نشده ایم ؛ بالاخره ما در جهان و تاریخ سهمی از تالیف داریم. پیشینیان ما دست به تالیف زده اند، خدا هم دست به تالیفات خود زده است. ما هم می توانیم به تالیف دست زنیم. در حد قد و قواره خود  می توانیم نقش مولف را به عهده بگیریم. بحث امشب را پي مي گيريم:

ما ؛
نيازمند متد
ما ؛

Pمصرف کننده محصولات نهايي علم
P نه در پي متدولوژي                
P      آموزش و آموزش عالي بي متد
P                       ما ماده بي‌شکل در ظرف و قالب الگوها

 

 اما ما در استارت به طور جدی نیازمند متد هستیم. متد چنين تعریف شد که چهارچوبي تسهیل گر ، مهندسی دست یابی و روش پیش انداز است. یک رهیافت توام با فن و روش.

ما که نیازمند استفاده از متد هستیم در چه وضعیتی به سر می بریم؟ما  عموما مصرف کننده محصولات نهایی علم هستیم. علم در جهان پیشرفته تکنولوژیک- نه الزاما پیشرفته در همه حوزه ها- با دینامیسم خاصي محصولاتی تولید می كند. ما بدون این که مرارت آن را بكشيم. مصرف کننده نهایی تکنولوژی آن ها هستیم. در این 40-50 سال که سیر مصرف کنندگی نهایی این محصولات را طی کردیم و هنوز هم نقطه چین می زنیم و ادامه می دهیم در پی متدولوژی ها نبوده ایم. بالاخره پشت اين علم چیست؟ آشپزخانه ای که علم در آن فرآوری می شود كجاست؟ آشپزهایش چه كساني هستند؟ چه روشی را به کار می برند؟ دنبال این ها نبوده ایم. مبایلی می آید، کامپیوتری می آید، اینترنتی می آید، در وهله اول یک وه! می گوییم و تعجبی می کنیم و بعد فقط آن کالا را می بینیم، موبایل را می بینیم. در پي متدولوژي علمي كه منجر به شكل گيري آن محصول شده نيستيم.آموزشگاه هایی که ما داریم چه ما قبل عالی و چه عالی، متد در آن تدریس نمی شود. در 10-15 ساله اخیر هم که تحقیق آرام آرام در دانشگاه ها باب شده است-با این که خیلی حقیر است- در دوره 4ساله کارشناسی و 2 ساله ارشد فقط 3-4 واحد روش تحقیق گنجانده شده است. روش تحقیق ها هم خیلی کلی تدريس مي شوند" یک روش تحقیق پیمایشی داریم، یک پرسش باز داریم، پرسش عمیق داریم و..." اگر بخواهد پژوهشی هم شکل بگیرد ، چه پژوهش آزمایشگاهی و چه پژوهش کتابخانه آماده استفاده مي شود. چه در سطح اساتید و چه در سطح دانشجویان؛ ما یک ماده آمورف و بی شکلی هستیم درون این ظرف ها و در قالب این الگوها.در واقع اطلاعات بومی خود را در مدل های غیر بومی مي ريزيم. مدل های آن ها محصول سیر و فرهنگ خودشان است و محصول تلقی هاي خودشان. ونيز محصول دود چراغ خوردن و خاک کار خوردن آنهاست. ما در آن پروسه ها شریک نبوده ایم. اما ما اطلاعات بوم خود را در قالب مدل هاي آنها مي ريزيم و لذا نمی توانیم با متد ارتباط برقرار کنیم. با این توضیح، ما به رقم این که در وضعیت ما قبل متدولوژی قرار داریم به متد نژدیک نمی شويم. حال آنكه متد نوعا رهگشایی ها و کارایی های کیفی و تاریخی خاص خود را داراست.نمونه اي وجود دارد كه هم گویاست و هم پویاست و هم پایا. متدي كه توسط يك ورزشكار ابداع و ارائه شد.

 

کارآيي‌ها ـ ره‌گشايي‌هاي کيفي و تاريخي
متد
يک نمونه گويا ، پويا ، با اعتلا ، پايا ؛
متد فاسبوري

 

 تا آخر دهه 1960 انسان در پرش ارتفاع ، به روش اسب می پرید. اسم روش هم اسبي بود؛ ابتدا صورت ، بعد دو دست و سپس دو پا از مانع عبور مي كنند. تا سال های 69-1968انسان هم به این روش می پرید. با رکوردی حدودا معادل دو متر؛ اما پرنده اي در امریکا پیدا شد به اسم دیک فاسبوری. دیک فاسبوری نبوغ ویژه ای داشت. آمد و روش اسبی را کنار زد و با تمرین های بسیار زیاد و با مرارت های بسیار طولانی، برای اول بار از پشت پرید. از پشت که پرید یک اتفاق ویژه افتاد؛ انسان که از جلو و به روش اسبي می پريد، با شش برآمدگي فيزيكي خود در برخورد با مانع مواجه بود: نوک پا، کشکک زانو، سینه، چانه، بینی و پیشانی، وقت فاسبوری از عقب پرید این 6مانع به سه مانع تقلیل پیدا کرد: پس سر، باسن و پاشنه پا؛ لذا ضریب خطا حدود 50% پایین آمد. او از گودی کمر هم استفاده کرد. انسان روی افق که بخوابد و کمرش را مقعر کند چیزی بین 30 تا 60 سانت فاصله وجود دارد، فاصله بین افق تا گودی کمر. او از خصلت جهشی پاشن پا نيز استفاده كرد. فاسبوري با ابداع متد جديد، روش پرش اسبي را يه روش پرش انسانی تبديل كرد و اين متد معروف شد به "متد فاسبوری"؛ با متد فاسبوری انسان رها شد و رکورد ها با رکوردهای پیشین خیلی تفاوت پیدا کرد. اما بعد از فاسبوری يك روسی آند و يك چيني ركورد جهان را به يكباره بالا بردند. در ایران هم تیمور غياثي از روش فاسبوری استفاده و ركورد دار آسيا شد. با اين متد یک مرد 180 سانتی متری می توانست از مانع 230 سانتيمتري  بپرد یعنی 50 سانت بیش از قد خودش؛  آن نصاب را يك کوبایی در دهه قبل به دو و نیم متر رساند. دوربینی که کنار نصاب كار مي گذارند ، مشخص مي شود كه گودي كمر پرنده حدود 30 سانت بالاي ميله نصاب است. در حقیقت انسان تا 280 سانت می پرد، با یک تصحیح به روی متد؛ خانم ها نيز اول دهه 70 با استفاده از روش فاسبوری ركورد خود را به طور جدي افزايش دادند. خانم اولريكه ميغارت آلمانی با قد 170 سانت، دومتر و یک سانت پرید. با تصحیح روش  خانم ها 30 و آقایان 50 سانت نصاب و رکورد خود را بالا بردند. منظور ما هم از متد این است. بخصوص مثل متد فاسبوری كه بر گرفته از هستی باشد. پيش از اين انسان متد را از اسب می گرفت. فاسبوری به این نکته توجه کرد که خود ما هم "آدم" هستیم و ویژگی هایمان کیفی تر از اسب است. درست است که اسب هم عضو فعال هستی است اما چرا ما از متد اسب بگیریم؟ از خودمان بگیریم. بدين ترتيب ، ابداع متدي كه با ذات انسان هم پيوند باشد ، انسان را بطور كيفي و جهشي ارتقا مي دهد.

ما در ايران در دوران بی متدی و بی روشی گیر افتاده ایم، حال آنكه قبلا این طور نبوده است. ما به دور دست های تاریخ کاری نداریم ولی در همین دوره، از دوره تنباکو و مشروطه که جامعه ما به مرحله تحول وارد شد، در همین 15-110سال افرادی بوده اند كه در حوزه های مختلف جامعه ما نقش فاسبوری را ایفا کرده اند. یکی و دوتا هم نبوده اند.اگر کمی بیشتر فکر کنیم شايد بیش از این فهرستی که در مقابل شما قرار دارد ما در ایران فاسبوری داشته باشيم:  

فاسبوری های ایران ما،

ميرزا باقر دراندروني Ñ   

ميرزا حسن‌خان رشديه             Ñ 

     جبار باغچه‌بان          Ñ 

علي‌اکبرخان دهخدا Ñ 
مرتضي خان محجوبی
Ñ 

مهدي بازرگانÑ

 سيدمحمود طالقاني Ñ

محمد حنيف‌نژاد Ñ

       سيب‌زميني‌کاران مازني            Ñ

 يک ميهمان : زدراوکو  رايکوفÑ

اخذ فنون از چهارپايان

آموزش الفبا از راه آواشناسي

آموزش الفباي گويا

تشخص واژه‌

راست‌پنجگاه

جهان‌بيني طبيعت‌گرا

تفسير نشانه‌ها با ملاک هستي

وام‌گيري از هستي براي مبارزه اجتماعي

تجهيز زمين به قصد به‌باروري

فعال‌سازي براي پرواز





















در فهرستی که در مقابل دیدگان شماست میرزا باقر در اندرونی در صدر قرار دارد و نام ديگران نيز به ترتیب ایفای نقش تاریخی آنها فهرست شده است؛ میرزا حسن خان رشدیه بانی اولین مدرسه مدرن در ایران، مرحوم جبار باغچه بان آموزش دهنده اولیه ناشنوایان در ایران، علی اکبر خان دهخدا فعال سیاسی و فعال فرهنگی که چهل سال عمر روی لغتنامه و امثال الحکم ایرانی گذاشت. مرتضی خان محجوبی پیانیست، مهدی بازرگان ایدئولوگ علمی، آقای طالقانی مفسر، حنیف نژاد عنصر مدار تغییر، و طیفی از شاليكاران در مازندران که ميان دو شالی، سیب زمینی می کارند. غیر از ایرانی ها یک مهمان هم در فهرست قرار دارد كه در آخر 1960 يا  دهه 40 خودمان به ایران آمد؛ زدراوکورایکوف مربی تیم ملي و سپس تيم تاج بود.او 10 سال در ایران اقامت داشت.

 از سر فهرست که شروع کنیم يه میرزا باقر دراندرونی بر مي خوريم که دو جلسه قبل نيز درباره اش توضیح دادیم كه یک فرد عامی ، اهل هماورد، باستانی کار و خوش قواره بود. از سر کار كه بر می گشت  یک مقدار استخوان می خرید و  یک مقدار هم گوشت و چربی . دو قفس در خرابه کنار منزلش تعبيه کرده بود.  استخوان را در یک قفس و چربی و گوشت را هم در یک قفس مي ريخت. گربه ها سراغ گوشت و سگ های محل هم سراغ استخوان ها مي رفتند و در قفل می شد. او سپس می نشست و دو سه ساعتي به آنها نگاه می کرد.نگاهي از نوع مشاهده.او طي مشاهدات فنون پا را از سگ و فنون دست و کت و کول را از گربه اخذ مي کرد.

میرزا حسن خان رشدیه اولین مدرسه را در ایروان تأسيس کرد، بعد در تبریز و در تهران، و سپس مشهد. او فردی بود که همه زندگیش ممزوج با ایده و آرمان شد. او با آموزش الفبا از راه آوا شناسی؛ به هژمونی تجوید عربی پایان داد و برای ایرانی متد آموزش الفبای ایرانی اختراع و تجویز کرد.

مرحوم باغچه بان هم این نبوغ را داشت که با متد خود که توضیح خواهیم داد، آموزش الفبای گویا را اختراع کرد و در کنار آن یک سمعک که برای اولین بار در ایران براي ناشنوايان ساخته شد.

مرحوم دهحدا هم طي 40 سال روی 40 جلد لغتنامه كار کرد و انصافا کار شناسنامه ای ملي ماندگاری بر جای گذاشت به واژگان تشخص بخشید.

مرحوم محجوبی هم روشي نو آورد. تا قبل از مرحوم محجوبی پیانیست ها همه با پنجه شکسته پیانو می نواختند. مرتضی خان آمد و راست پنج گاه را باب کرد با پنجه هاي راست و شكسته پيانو نواختن.

مهندس بازرگان مهندس ترمودینامیکی بود که متناسب با رشته اش تبیین کرد و طبیعت و هستی را با اصول ترمودینامیک توضیح داد.

شاید ملا تر و آخوندتر از طالقاني وجود داشت اما ایشان رابطه ای با هستی برقرار کرد و ملاک هایی از هستی گرفت و با آن ملاک های هستی قرآن را باز توضیح داد و ترجمان امروزین کرد.

حنیف نژاد یک فعال سیاسی، اجتماعی و فکری بود که از مضامین هستی براي تبيين شكل و محتواي مبارزه اجتماعي وام گرفت.

اما سیب زمینی کاران مازنی ؛ در حد فاصل نکا تا ساری منطقه ای هست با چند روستا. این روستایی ها – من در سال 71 با آنها برخورد داشتم- تیپ های خیلی فکوری هستند. پرکار، فکری و بسیار به محصولشان نيز اهمیت می دهند. تنها مكانی که در ایران بین دو کشت شالی، زمین زیر کشت سیب زمینی می رود بین ساری و نکا است که علت آن در ادامه توضیح داده می شود.

رايكوف يك مربي- مدرس يوگوسلاو بود كه در سال 1347 به ايران آمد. يوگوسلاوها نوعا فكوراند و او هم يك مربي فكور بود. براي بهتر پرواز كردن فوتباليست هاي ايراني روشي ابداع كرد كه كارگر افناد. او ده سالي در ايران ماندگار شد.دوراني كه بسيار پربار بود.

اكنون به ميدان اين مردان و متدهاي آنها بذل دقت كنيم:

ميدان‌ها و متدها ؛

اخذ فنون از چهارپايانÑ


آموزش الفبا از راه آواشناسي Ñ
 آموزش الفباي گويا Ñ

 

 تشخص واژه‌Ñ
 راست‌پنجگاه Ñ
 ايدئولوژي طبيعت‌گرا Ñ
 تفسير نشانه‌ها با ملاک هستي Ñ

     

وام‌گيري از هستي براي مبارزه اجتماعيÑ

 تجهيز زمين به قصد به‌باروري Ñ

 فعال‌سازي براي پرواز  Ñ

مشاهده، درک مهندسي مشاهده، اخذ قاعده، کاربست قاعده

آموزش شنيداري يا الفباي صوتي
الفباي گوياي ابتکاري براي ناشنوايان با تفکيک اصوات
ريشه‌شناسي و تبارشناسي و کاربست واژه
پنجه‌هاي صاف نشکسته به سان پروازنده


تبيين جهان بر مبناي اصول ترموديناميک

هستي‌شناسي، اخذ ملاک‌هاي هستي، تفسير نشانه‌ها با ملاک‌هاي هستي

نضج، قوام، حوصله و طي فرآيند؛ سنت هستي – سنت فعال هستي

ترميم و تجهيز زمين با سيب‌زميني براي شاليکاري
بندي به پا، بندي از پا، آماده براي ارتفاع

 


از ابتداي فهرست آغاز مي كنيم؛

میزباقر دراندرونی متدولوژی اش چه بود؟او با این که عامی و شاید کم سواد بود،و شاید هم بی سواد بود.اما خوب مشاهده می کرد. تماشا با مشاهده فرق دارد. با تماشا گری متدولوژیست نمی توان شد. ارزشمند است که انسانی هر روز بشیند و دو ساعت سگ وگربه ها را مشاهده کند. مشاهده گری و درک مهندسی مشاهده؛ دست گربه چطور بالا می آید؟ زاویه پنجه و سرشانه اش چقدر است. سگ چطور سگک می زند؟ آمد درک مهندسی مشاهده کرد.و سپس قاعده اخذ کرد و کاربست قاعده. فنون اشکل گربه، سگک و..و.. فنونی اند که از طريق مشاهده گری و ثبت و ضبط ها و اخذ قاعده های مرحوم میزباقر دراندرونی و امثال او در آمد.او برای خود متدولوژی داشت.

اما رشديه. تا قبل از رشدیه امكان آموزش در ایران مکتب خانه بود. در مکتب خانه هم فقط به بچه ها آموزش قرآن می دادند. قبل از آموزش قرآن هم تجوید درس داده می شد. تجوید هم یعنی جویدن؛ چگونگی جویدن حروف و اصوات در حلقوم و با زبان. اين روش مخصوص زبان عربی است. زبان عربی بسیار بسیار پر طنین است. اغلب اصوات از ته حلق بیرون می آیند و نیاز به تجوید دارند. می گویند عربی فصیح را مصری ها صحبت می کنند. وقتی یک مصری صحبت می کند بیشترین بازی را با حلقش و زبانش انجام می دهد. ولی ما در زبان فارسی نیازی به تجوید عربی نداشته ایم. بچه می آمد مدتها وقت صرف تجوید عربی می کرد و بعد هم فقط می توانست قرآن را از رو بخواند براي خواندن. کتاب عربی دیگر را هم مشکل داشت. خواندن فارسی را هم مشکل داشت. مرحوم رشدیه آمد و با یک مرارتی آموزش شنیداری الفبای صوتی را جایگزین کرد.از میمیک لب و دهان استفاده كرد. بچه به جای این که الفاظ و حروف عربی را در حلقومش بجود و استاد ترکه اش بزند و بگوید لام را از کجا بکش و میم را از کجا بکش و... کلافه شود و عطای آموزش را به لقایش ببخشد، با روش ديگري آشنا شد. مرحوم رشدیه با استفاده از میمیک لب و دهان، دیگر تجوید را کنار گذاشت. و با آموزش صوتی و نوشتاری الفبا، 25 تا 40 ساله های بی سواد را در 90 ساعت با این متد آموزش خواندن و نوشتن داد. این اتفاق خیلی مهمی بود.

فرد بعدی مرحوم باغچه بان بود. باغچه بان اهل اختراع بود.6-7 اختراع از او ثبت شده است. او برای ناشنوایان با تفکیک اصوات مرحله اي بالاتر و پیشرفته تر از مرحوم رشدیه را رقم زد. اصوات را به ناشنوایان منتقل کرد و در دوره واقعا کوتاهی ناشنوایان را آموزش داد.

مرحوم علی اکبرخان دهخدا متدی که پیش گرفت متد تشخص واژه بود.آمد همه واژگان ایرانی را ریشه شناسی کرد.در مرحله دوم تبار شناسی کرد.و در مرحله سوم برای واژه ها کاربست تعیین کرد. لذا به واژه تشخص داد. واژه صاحب شناسنامه ای شد؛ ریشه اش چیست؟ از کجا آمده است؟ حتی از کجای ایران آمده است؟ چه سیری را طی کرده؟ سیر قوامش چه بوده؟ اول چطور تلفظ می شده است؟ در سیر، تلفظش چطور تحول پیدا کرده است؟ تلفظ نهایی آن چیست؟ و با زیر و زبر گذاشتن های خاص خودش. او با تشخصی که به واژه می داد واژه را دارای کاربست می کرد.

مرحوم مرتضی خان محجوبی را می توان گفت که از با سواد ترین و اندیشمند ترین موزیسین های ایران است. ایشان از اول برخوردش با پیانو برخورد دیگری بود. تا قبل از او و حتی بعد از او همه با پنجه شکسته پیانو می زدند. اما انسان از اول پنجه هایش شکسته نیست. نه پنجه پا و نه پنجه دستش، همه موجوداتی هم که پرواز می کنند با پنجه راست پرواز می کنند. پس این سنت هستی است: پرواز با پنجه راست؛ پرنده با پنجه شکسته پرواز نمی کند، نمی تواند اوج بگیرد. لذا آمد و پیانو را هم با پنجه راست زد. نام این متدولوژی شد "راست پنجگاه"؛ اگر شما قطعه هایی را که از مرتضی خان بجا مانده است مثل کوکو، مثل پرلود و مثل ژیلا- که برای دخترش نواخت- گوش بدهید و بعد از این استماع، پیانوهای دیگر را که با پنجه شکسته نواخته می شود گوش دهید، با پیانو مرتضی خان ارتباط دیگری برقرار می کنید. حس می کنید که پیانیست در حال پرواز هست و در هستی شناور است. متدهایی بررسي مي كنيم همه به نوعی با هستی مرتبط هستند.

مهندس بازرگان درسش را خوب خوانده بود، بورسیه گرفت و به خارج رفت. وقتی آمد ترمودینامیک را خوب فراگرفته بود. او اصول ترمودینامیک را در "عشق و پرستش" وسط گذاشت و جهان را با آن تبیین کرد. تبیین مهندس بازرگان در عشق و پرستش تبیین هستی شناسانه است و مبتنی بر اصول ترمودینامیک.

آقای طالقانی مقدم بر این که وارد قرآن بشود هستی را شناسایی کرده و از هستی ملاک هایی گرفته بود. ملاک اول دینامیسم است. هستی دینامیک است، همه پدیده های درون هستی صبوح هستند، شناوراند. این شناوری خودبه خودی نیست. سروکول این پدیده ها به سقف و دیواره هستی نمی خورد، یک سیری را طی می کنند. به سوی مبدا می روند. صیرورتی طی می شود. نهایتا این موجودات اهل تصرف و تغییراند.او با آن ملاک ها آمد و قرآن را تفسیر کرد. در تفسیر قرآن به واژه ها مثل مرحوم علی اکبر خان دهخدا شأن می دهد. وازه شأن دارد. هستی هم شأن دارد. در شأن بی حد و حصر و سفره پهناور هستی که قرار بگیري با قرآن ارتباط جدی تری برقرار می كني. او به اين ترتيب براي خود متدي آفريد و آيات را با ملاك هاي هستي تفسير كرد.

حنیف نژادهم با این که جوان بود به هستی ایمان ویژه ای داشت. کتاب شناخت را که باز کنید-حالا ممکن است بعد از 40 سال انتقادهای جدی به آن وارد باشد- چند مورد محکم در آن هست. یک محکم ایمان به واقعیت مستقل از ذهن است. این واقعیت مستقل از ذهن که هستی است را بايد باور كرد. به خودمان هم ايمان بیاوریم. ایمان آوردن به هستی از عناصر اصلی متدولوژی شناخت بود. بعد به این رسید که هستی سیر قوام را طی می کند. پدیده هایش حوصله دارند، اهل مرارت اند، اهل نضج اند، اهل فرآوری اند و طی فرایند می کنند. ما هم اگر بخواهیم مبارزه اجتماعی بکنیم و مبارزه منجر به تحولی بشود پس بايد از سنت هستی تبعیت کنیم. حوصله داشته باشیم. اهل مرارت باشیم. اهل آموزش باشیم تا بتوانیم قوام بگیریم. سپس اصل کسب صلاحیت را در ميان آورد. اصل کسب را نيز از داخل هستی بیرون کشید. این متد حنیف نژاد بود.

اما کشاورزان مازني. وقتی بروی با آن ها صحبت کنی خیلی ساده و طبيعي صحبت می کنند. می گویند اگر ما بلافاصله بعد از برداشت شالی، شالی جدید بکاریم این زمین هیچ وقت تنوع را لمس نمی کند. ما بیاییم بین دو شالي سیب زمینی بکاریم. وقتی از آنها مي پرسيم چرا سیب زمینی بکاریم؟ می گویند تولید جدید تنوع دارد، دوم، سیب زمینی آنقدر روزن داردکه این روزن ها زمین را به وجد می آورد. او كه مي خواهد اکسیژن از دل زمین جذب کند زمین را در زمستان یخ زده فعال می کند و زمین شاداب می شود. اگر بعد از برداشت سیب زمینی شالی بکارید آن شالی هم پر محصول است و هم کیفی است. این ها هم مثل میزباقر دراندرونی نه دانش کلاسیک داشتند و نه دانشگاه رفتند. اما بالاخره برای خودشان یک متدولوژی دارند. متدولوژی کشاورزانی که بین نکا و ساری هستند و به قصد به باروری زمین این متد را به کار می بندند، ترمیم و تجهیز زمین با سیب زمینی به قصد شالی کاری است؛ در آن عقل و کیفیت و نبوغ و درایت وجود دارد.

مرحوم رایکوف هم در ایران بسیار جستجوگر بود. رایکوف همه وقتش را می رفت شهرستان ها و بازیکن شناسایی می کرد.و به جوانان و تیم های پایه خیلی بها می داد. بازیکن هایی را که می بینید مربی شده اند مثل حجازی، مظلومی، نصرالله عبدالهی، روشن و ... ، این ها همه شاگردهای رایکوف بودند. شاگردهایش هم تاحدی فکری شدند. رایکوف وقتی به ایران آمد با خود ابزار بدن سازی آورد. وزنه را رایکوف باب کرد. هالتر را رایکوف باب کرد.یک توپ هم با خودش آورد که اسمش مدیسن بال بود. مدیسن بال بین 5کیلو تا 7 کیلو وزن دارد. تا آن موقع کسی در ایران مدیسن بال ندیده بود. رایکوف سه ویژگی داشت: هم مربی بود، هم مدرس بود و هم بدنساز بود. با مدیسن بال دو کار کرد. بازیکنان ایرانی بر خلاف انگلیسی ها که خوش پرش هستند پرششان کم بود، او در تمرین  مدیسن بال ها را بست به پای بازیکن ها؛ بعد به بازیکن می گفت بپر، او 5 تا10 سانت بیشتر نمی توانست بپرد. بعد مدیسن بال را باز می کرد می گفت حالا بپر. بازیکن ایرانی که می توانست 40 سانت بپرد با این تمرین و با بداعت دایکوف می توانست 70 سانت بپرد. متد رایکوف هم برگرفته از هستی بود. موجودات هستی آزادند پرواز کنند و وقتی بند به پایشان بزنی توان پروازشان کم می شود. وقتی بند را برداری چه می شود؟ احساس شعف و انرژی کیفی برای پرواز مجدد مي كنند

کسانی که در این 15-110 سال متد آوردند که چند ويژگي مشترك داشتند ؛

 

وجوه مشترک متدآوران ايراني

P مومن به هستي
 
  P فعال هستي
        
P عنصر آموزشي
              
P مسافر مسير لمس و اصطکاک
                     
P بومي
                           
P جوينده
                                   
P فکري
                                           
P فني
                                               
P مولف

                                        Pباني

این ها همه مومن به هستی بودند. به هستی ایمان ویژه داشتند. از همان میزباقر که اگر به هستی ایمان نداشت روزی دو ساعت به مشاهده نمي نشست. و مشاهداتش را تبدیل به قاعده نمي کرد و آموزش نمي داد و فن از آن استخراج نمي كرد. آنها همه مومن به هستی بودندو از فعالان هستی بودند و خیرشان به جامعه ایران رسیده بود. عنصر آموزشی نيز بودند. عنصر آموزشی ویژگی اش این است که در پي انتقال آمورشي است كه گرفته؛ انتقال به ديگران؛ لذا طبیعتا در جستجوي آن است كه روش پیدا کند. متد پیدا کند. آنها مسافر مسیر لمس و اصطکاک هم بودند. همه اهل درگیری و اهل اصطكاك بودند، اهل اصطکاک بودند. تیپ های نظری بدون تراز عمل نبودند. تیپ های نظری بدون ورود به میدان نبودند.

میرزا باقر که اصلا اهل درگیری بود، اهل گود بود، اهل کشتی بود، اهل دست زدن به تن دیگران و دست دیگران به تنه اش خوردن بود. لمس و اصطکاک داشت.

رشدیه به همین ترتیب، سیر زندگی رشدیه را که نگاه می کنی سیر مبارزه است. این طور نیست که فقط سیاسی ها و ایدئولوگ ها مبارزه کنند. رشدیه اولين مدرسه را در ایروان زد. ناصرالدین شاه آن مدرسه را دید و خوشش آمد و گفت بیا در ایران نيز مدرسه دائر كن . اولین مدرسه در ایران را در سال 1262 شمسی در تبریز درست کرد. در تبریز حدود 8 یا 9 بار مدارسش تعطیل شد و توسط مراجع مرتجع تکفیر شد. 8-9 بار از تبریز فرار کرد، 8-9 بار مدارسش خراب شد. در تهران آمد همان سیر، در مشهد آمد همان سیر، ولی بالاخره مقاومت کرد و مدارس رشدیه را ساخت و آموزش الفبای رشدیه را هم جا انداخت. مدارس رشدیه و الفبای رشدیه حاکمیت ایران را به تأسيس انجمن ملی معارف درست کند. انجمن ملی معارف در پشت سر مدارس و متد رشدیه قرار گرفت.

باغچه بان هم به همین ترتیب، باغچه بان اولین کسی بود که آمد و کلاس ناشنوايان تأسیس کرد. خاطراتش بس جالب است. در خاطراتش عنوان می کند "وقتی من رفتم از رئيس فرهنگ تبریز مجوز بگیرم برای تاسیس کلاس، به من مجوز نداد و با من برخورد تندی کرد. گفتم مگرمن قمارخانه باز می کنم که به اجازه شما نیاز باشد؟ فردا تابلو را خواهم زد شما دستور بدهید پایین بیاورند." یعنی اهل درگیری است، اهل اصطکاک است. بالاخره کسی که مولف است خودش باید تالیف بکند. او هم دو بار زندان رفت. جان محمد درگاهی رییس شهربانی تهران و از لمپن های بسیار بسیار سبک و قزاق پیرامون رضا خان بود.او با جان محمد درگاهی در افتاد، و به زندان رفت.

 همه اين مردان بومی هم بودند. از مهندس بازرگان که می گفت باید کت و شلورامان را با نخ و پارچه خودمان بسازیم تا بقیه؛ همه بومی فکر مي کردند. جوینده بودند. تیپ فکری و هم تیپ فنی بودند. به این مفهوم که فکر خودشان را مجهز به فن هم می کردند. همه مولف بودند و بانی، همه نهادی را ثبت کردند، سبکی را ثبت کردند.

نتیجه تا این جا،آن كه اگر فرد به هستی ایمان بیاورد و خود را عضو هستی حس کند. عنصر آموزشی باشد، هم آموزش گیر و هم آموزش ده؛ مسافر مسیر لمس و اصطکاک بوده، به استقبال درگیری برود و از درگیری نپرهیزد. بومی فکر کند و جوینده باشد، فکری باشد، فنی باشد، مولف باشد و بانی باشد بطور تضمینی می تواند متد خلق كند. حتی اگر قبلا معتاد بوده و انجمن "تولد دوباره" را راه اندازی و کمپ بازپروری تاسیس كند. این ویژگی ها را داشته باشی هر سیری که طی کنی لامحاله به متد دست پیدا می کنی.

در ایران ما فنی ترین متدولوژیست همین مرحوم باغچه بان بود. این دو بيتي برای باغچه بان گفته شده است و بیان حال باغچه بان و متد اوست:

 

ارزاني به فني‌ترين متدولوژيست ؛

ز اندیشه برای خود رهی یافته ام                نقش دگری به راه انداخته ام

از چشم برای دیدن چهره صوت                با دست هنر، آینه ای ساخته ام   

این دوبيتي بس قابل تفسیر است. یعنی فسفری مصرف کردم و از این دالان بحران برای خودم راهی پیدا کرده ام، راه برون رفت؛ طرح نویی در انداخته ام. از چشم برای دیدن چهره صوت آیینه ای ساخته ام، یعنی ناشنوا را واداشتم به نگاه کردن به لب و دهان.باغچه بان هم از میمیک لب و دهان استفاده کرد. و در مدت کوتاهی بچه های ناشنوای بی سواد تبریز را با سواد کرد. قبل از این که این الفبای شنیداری را خلق کند یک گوشی استخوانی درست کرد. گوشی جنسش استخوان بود و ماهیت یک دستگاه رادیویی را داشت. با اين وسيله ناشنوا می توانست ارتعاشات صوتی خود را از راه دندان هایش تشخیص بدهد. مثل یک رادیو منتها بجای این که گوشی را در گوش بگذارند گوشی را می گذاشتند بین فک و دندان ناشنوا، حرف که می زد آرواره حرکت می کرد واز راه فک و دندان می توانست صوت ها را بفهمد. این اختراع مرحوم باغچه بان 1312 در ایران به ثبت رسید. در 1342- 1963- دو آمریکایی روی آن کار کردند و آن را تحول بخشیدند و به ثبت رساندند. باغچه بان انقلابی در آموزش به راه انداخت. او در خاطرات خود توضیح می دهد که "روزی که سه کودک ناشنوا در تبریز امتحان می دادند- اولین دانش آموزان دوره آموزش باغچه بان - حیاط و بام خانه لبریز از مردمی بود که به تماشای خواندن، نوشتن و حرف زدن این کودکان آمده بودند زیرا برای آن ها باور کردنی نبود که کودکان ناشنوا بتوانند بخوانند و بنویسند و حرف بزنند." باغچه بان یک الفبای دستی تولید کرد که آن الفبای دستی کمک تلفظ قرارگرفت. باغچه بان متدش این بود که الفبای گویایی اختراع کرد و اصوات را به چند گروه نقسيم کرد. گروه اول اصوات آوایی بودند که از حنجره خارج می شدند و گروه دوم هم صداهای بی آوا؛ او با این آموزش به كمك آن صمعک استخوانی تحولی به پا کرد. مرحوم باغچه بان فامیل اولیه اش عسکر زاده بود. آمد و "باغچه اطفالی" درست کرد. او فامیل خودش را هم گذاشت باغچه بان؛ فردی که متد را از هستی می گیرد فامیلش را هم از هستی می گیرد. کسانی که با هستی ممزوج شده اند از آن جا که در هستی الا ماشاءالله متد وجود دارد آن ها هم از هستی متد برمي گيرند. لذا از کیفی ترین مندولوژيست ها در ايران مرحوم باغچه بان است که از چشم برای دیدن چهره صوت، بهره گرفت و صوت را مصور كرد. می گویند خدا نقاش هستی است و مصور است، انسان هم برای خودش مصور است. انسان هم اگر دقت کند تصویرهایی می تواند بسازد از مجاز به واقع؛ کاری که مرحوم باغچه بان در این الفبای شنیداری کرد و از چیزهایی را که کسی فکر نمی کرد دیده شوند به رویت ناشنوایان رساند. هنر باغچه بان همین بود.

و اکنون ما؛ خوب اینطور نیست که ما فقط متد را از خارج بگیریم و اروپایی ها ، آمریکایی ها و ژاپنی ها فقط متدولوژيست باشند. ما هم برای خودمان معلم پیانیست داشتیم، ایدئولوگ ، فعال سیاسی ، مفسر ، مربی و کشتی گیر متدولوژيست داشتيم. منتها چون ما به خودمان بها نمی دهیم واین متدها ثبت نشده است و روی آنها کار توضیحی نشده است به ظاهر اهمیتی ندارند. درحالیکه آن طرف هر ایده ای وقتی از ذهن متبادر می شود و جرقه می زند ثبت می شود و شناسنامه دارد.. به اين ترتيب خود فرد صاحب ایده و صاحب متد و روش هم احساس تشخصی می کند. ما نيز بايد با جستجوگري و كاوش، متدهاي پيشينيان را ثبت و ضيط و صاحب شناسنامه كنيم. همانطور که در جلسه اول گفته شد ، ما رابطه مان با هستی قطع شده و عضو هستی نیستیم و لذا در وضع موضع خلق متد نيز قرار نداريم. به اكنون خود از اين منظر دقت كنيم:

 

                          اکنون ما ؛

Pبيرون از هستي

 P کمتر آموزشي

P غير لمسي

 P لفظي

 P مصرفي

 P غيرمولف

 P مستاجر

اکنون ما؛ ما بیرون از هستی و کمتر آموزشی هستیم. نه سعی می کنیم بیاموزیم و نه ضمن آموزش به انتقال آن فکر می کنیم. اگر به انتقالش فکر کنیم طبیعتا متد و روش و رویه با خودش می آید. غیر لمسی هستیم.ما همه مان دستمان توی جیبمان است، زمستان هم دستکش دست می کنیم. با هیچ چیز دست های ما لمس و اصطکاک برقرار نمی کند. شیار دست و پنجه و کف دست ابزار کیفی شناخت است. ما خودمان را از این لمس و اصطکاک با بحران ها و تضاد ها محروم کرده ایم و لذا عناصر غیر لمسی هستیم. اگر كساني که فهرست شدند، فنی بودند ما لفظی هستیم. اگر آن ها هم می خواستند لفظی باشند که در همان مرحله لفظ می ماندند. باغچه بان فقط ناصح همه ناشنوایان مي شد. ناشنوایان را از صبح جمع مي كرد و مي گفت سواد خوب است، از این وضع دربیایید، نه بابا! یک متدی درست کرد، تکنیکی آورد. فنی آورد. ويا رایکوف می گفت سطح ارتفاع شما پایین است آن را بالا ببرید. اما آخر چطوری؟ چطور سطح ارتفاع را بالا ببریم، خوب با چه روشی؟چه متدی؟ مدیسن بالی آمد، بند پا آمد. بند پا که باز شد توان پرواز پیدا شد. این مرتضی خان می توانست بیاید بگوید باید از این پیانو یک صوتی خارج شود که با هستی نزدیک باشد. حوب چه صوتی؟چطور می توان صوت درست کرد؟ لذا آمد راست پنجگاه را اختراع کرد. با راست پنج گاه موسیقی ارتباط جدي تري  با هستی پیدا كرد ما لفظی هستیم، مصرفی و غیر مولفیم..آن ها اهل سکونت در هستي بودند، به هر حال ما آمده ایم در این هستی سکونت کنیم. ما آمدیم در این مملکت سکونت کنیم.. ما ساکن اینجاییم، ما جوهر اینجاییم. آنها فكر نمي كردند كه مستاجر هستی اند. به سهم خود، مالک بخشی از هستی بودند. مالک بخشی از ایران بودند. لذا آن که تشکیلاتی بود سر پناه درست کرد، آن که معلم بود باغچه اطفال درست کرد، همه برای خودشان در حقیقت منزلگاه تعیین کردند.اما ما مستاجریم. نسل نو، می گوید من تا وقتی لیسانسم ا گرفتم و به خدمت بروم در اینجا هستم،بعد می خواهم بروم. پدر مادر نسل نو هم به همین ترتیب، حتی قدیمی ها نيز بعضا به مهاجرت فكر مي كنند. همه احساس می کنند اینجا ملک جمهوری اسلامی است و هستی هم ملک قدرت هاست. ما نه در هستی سهم داریم، نه در ایران سهم داریم و در حقيقت مستاجریم. قدیمی ها می گفتند صاحب خانه ای خوب است که فشار بیاورد و فشارش باعث شود كه مستأجر، صاحب خانه شود. و می گفتند صاحب خانه ای که همراه باشد صاحب خانه بدیست چون باعث می شود تا مستأجر تا آخر عمرمستاجر بماند. در هستی هم همینطور است، همیشه از این و آن بگیری و مصرف کنی مستاجری؛ ولی بزرگاني که ما از آنها صحبت کردیم هیچکدام مستاجر نبودند.

بحث را آرام آرام به آخر می بریم. دو جلسه در مورد جمع بندي شكست احد صحبت کردیم. بحث آن دو جلسه را با بحث امشب پيوند مي زنيم. ببينيم مشابهت هاي ما با شرايط شكست احد چيست؟

شابهت‌هاي ما و احد ؛

ايران امروزين

احد آنروزين

عدم تقيد، مادون نظم، بي‌سازماني

تشتت و پاشايي تشکيلاتي

غيبت اصل مشورت – فقدان نهاد مشورت

ناکارآيي مشورت ـ ناکامي تدبير

تقدم حاشيه بر متن

گريز از متن

پروژه‌هاي فردي

تفرد

انقلاب ناتمام، اصلاحات نافرجام، بيرون از مدار توسعه

شکست پروژه

تجربه مذهب حکومتي – خدای نامحسوس

شوک اعتقادي

خلاء بيرون ـ لاک درون

چرخش عقيدتي

انبوه بارهاي بي‌باربر

بر زمين ماندن تعهد دوراني


احد آن روز بحران های تو در تویی پیدا کرد. تشتت و پاشانی تشکیلاتی، مشورت ناکارا ، گريزاني از متن،تفرد پیش آمد، دیگر جمع و همگرایی معنایی نداشت. پروژه شکست خورد، شوک اعتقادیو چرخش عقیدتی پديد آمده از آن. همه برگشتند به قول خدا به سنت پدرانشان. و تعهد دورانی که با قاعده تداول و چرخش به انسان های آن زمان رسیده بود روی زمین ماند. احد آنروزین بود، ایران ما امروزین است با چیزی خدود 14 قرن تفاوت، اگر آن روز تشکسلات بود و پاشید ،حال ماقبل نظمیم. نه تقیدی، نه نظمی، ما قبل نظم و مادون سازمان. اگر آن موقع مشورت بود حال اصل مشورت غایب است. نه حاکمیت ما اهل مشورت است، نه نیروها اهل مشورتند، نه خودمان اهل مشورتیم، نهاد مشورت غایب است. اكنون هم مثل احد نیروها  و افراد، زن متن یا مرد متن نیستند و حاشیه بر متن تقدم پیدا کرده است در ایران؛ یک استادیوم خالی است و سکوها پر شده، بالاي نورافکن ها همه پر شده، دور پیست همه پر شده، پشت استادیوم همه پر شده، اما آن وسط که محل بازي اصلي است، خالی است.

هیچ گاه هم مثل حالا در جامعه ما تفرد بیداد نمی کرده است که هر کس برای خود پروژه تعریف کند. اگر در احد پروژه شکست خورد در ایران ؛ یک انقلاب ناتمام و یک اصلاحات نافرجام و فراتر از آن با بيرون رفتن از مدار توسعه مواجه هستيم. ما الان بیرون از مدار توسعه ایم و داریم آرام آرام می رویم به جهان چهارم. تجربه سه دهه حکومت مذهبی و رسيده به خدای نامحسوس یک شوک اعتقادی به ما وارد کرده است. تلقي سال 57 ما از خدا این نبود، تلقی اي که از مذهب وجود داشت این نبود. اگر شوک احد آنی بود، شوک ما یکی دو دهه طول کشید. ما در چرخش عقیدتی خود حس خلأ مي كنيم و در لاك فرو رفته ايم.اگر آن ها چرخش عقیدتی کردند و رفتند به سوي سنت پدرانشان، ما به سنت پدرانمان هم رجوع نمي كنيم. پدرانمان بی کاره این هستی نبودند. به هر حال ثبتی، ضبطی، روشی، باغچه بانی، مرتضی خانی، میرزا حسن خانی و... پدران ما که همه پیژامه پوش نبودند که، اگر بودند در ایران اثري يه ثبت نمی رسید. ما از سنت پدرانمان هم فاصله گرفته ایم. ویژگی اكنون ایران این است که بارها انبوه، بر زمین مانده است، اسکله ها همه پر است و باربر وجود ندارد، معلوم نیست چه كسي می خواهد این بارها را بردارد. بارهای اجتماع را، بارهای اقتصاد را، بارهای عرصه سیاست را و.. بحران کنونی ما بحران روحی- روانی است،بحران باور و انگاره است،بحران اعتقادی و اخلاقی است؛

 

ما ، هم‌خانه با بحران ؛
بحران روحي ـ رواني
بحران باور ـ انگاره
بحران اعتقادي
بحران اخلاقي

 

اما بر غم اين وضعيت، امکانات ما برای خروج از بحران چیست؟ ما بی امکان نیستیم. الا مماشاءالله امکان داریم. تجارب معمول بشر پیش روی ماست. از این تجارب معمول بشر یک سنت حسنه از انسانهائي که تحلیل خود کردند، تحلیل شرایط کردند. از مبنا شروع کردند، از خود بیرون رفتند و راه برون رفت در آوردند. یک تجربه خاص اروپایی هم داریم؛ تجربه رنسانس.علاوه بر اينها تجارب بوم ما و تدبیر خدا در شکست احد پيشاروي ما موجود است مقابل ما الا ماشاءالله امکانات وجود دارد:

 

به زنجيره امكانات مقابل خود، بذل دقت كنيم:

زنجيره امکانات

تدبير خدا

تجارب بوم ما

یک تجربه خاص بزنگاهی

سنت حسنه انسان

تجارب معمول بشر

 

تبيين حلّال رو به جلو

ايمان به هستي

اروپاي رنسانس:

خروج از بحران:

زيست در بحران

 

پيوند دوباره با هستي

فعاليت در هستي

بازگشت به هستي

تحليل خود

فرار صوري از بحران

 

آغاز از نو

جويندگي

عبور از مذهب تاريخي

تحليل شرايط

توهم خروج از بحران

 

استراتژي

لمس

محوريت انسان

راه‌برون‌رفت

فاصله‌گيري با بحران

 

آشيل‌شناسي

ساخت و ساز

مشاهده گري

 

 

 

پرسندگي مضارع

تاليف

تصرف

 

 

 

 

آموزش

انسان به جای خدا

 

 

 




























به ستون اول جدول كه بنگريم درميابيم كه تجارب معمول بشر راهگشا نیست؛ زیست در بحران ، فرار سوری از بحران، توهم خروج از بحران. اما انسان هایی که سنت حسنه داشتند خروج از بحران با تحلیل از  خود و شرایط و راه حل يابي همراه است كه خود امكاناتي براي ماست. تجربه رنسانس هم تجربه اي کیفی بود. ده قرن کلیشا خواند و خواند که این دنیا را طلاق بده، آخرت اصل است و دنیا کریدوری است که براي گذر. انسان را از هستی جدا کرد، هستی را تباه کرد، هستی را رنگ خاکستری پاشید. اما انسان در رنسانس به هستی بازگشت، از مذهب تاریخی عبور کرد، به مذهب پروتست_ مذهب اعتراض_ رسید. اتفاق های کیفی ديگري رخ داد: انسان محور قرار گرفت، پرتره انسان و مجسمه انسان متعلق يه این دوره است. انسان بازیگر اول پیس می شود، موضوع پیس ها انسانی می شوند،انسان موضوع رمان ها می شود. انسان خود را پیدا می کند، مشاهده گر و اهل تصرف می شود. همه این اتفاقات كه افتاد این تصور به وجود آمد که از این پس ، در دوران علم، خدا به مرخصی رفته و انسان بجای اوست. مشکل اینجا بود که ما بايد به آن تبصره بزنيم. اما تجربه بوم ما آنها كه ديديم، ایمان به هستی داشته اند، فعال هستی بودند،جوینده، اهل لمس، اهل ساخت و ساز، تکنیکی، فنی، مولف و آموزشی؛ تدبیر خدا را هم که دیدیم. تبیین حلال رو به جلو،با هستی دوباره پیوند برقرار کردن، فرمان از نو، استراتژی داشتن، نقطه ضعف شناسی و پرسندگی مضارع؛ این زنجیره امکاناتی هست که پیش روی ماست.

لذا این طور نیست که ما در سه کنج هستی گیر افتاده باشیم. نه؛ ما یک جهان امکان داریم.

 

ما و یک جهان امکان ؛

کتاب هستی

سنت حسنه انسان

ما

کتاب تاریخ

یک تجربه خاص بزنگاهی

خدا

تجارب بوم ما

کتاب خدا

تدبیر خدا

کتاب ما

 

 

 

 

 

 

در یک طرف "ما"سنت حسنه انسان ، تجربه رنسانس- با تبصره ای که می زنیم- ، تجارب پدرانمان، تدبیر خدا. در طرف ديگر ما هم متعدد کتاب؛ کتاب هستی ، کتاب تاریخ ، خود خدا و کتاب خدا و خودما که بالاخره یک کتاب هستیم. از اينرو ماییم و یک جهان امکان؛حالا اگر اين مجموعه امکانات پیش رو را بتوانیم خوب استفاده کنیم و خود ما هم در کار درآييم، مي توانيم متدولوژي خروج از بحران طراجي كنيم.

 

متدولوژی
ما
برای خروج از بحران
پیشا تبیین
تبیین
پسا تبیین

 

متدی که در مقابل ماست سه سطح دارد: پیشا تبیین، تبیین و پسا تبيين.

 

در پیشا تبیین  ؛ وداع با یک تلقی ، تجهیز به یک دیدگاه
در تبیین ؛ ما میان دو مبنا
در پسا تبیین ؛ پیوند با هستی ـ عضویت در هستی

 

در پیشا تبیین ما باید با یک تلقی وداع کنیم و به یک دیدگاه مجهز بشویم. تبیین ما همان تدبیر و متدولوژی خداست. بین دو مبنا حرکت کنیم، یک مبنا خودمان ويك مبناي اصلي، مبنای هستی. یک پسا تبیین هم داریم. پیوند با هستی و عضویت در هستی. حالا، قبل از این که به مرحله تبیین وارد شويم، برای خودمان یک فاز صفر تبیین کنیم. در اقتصاد پیشرفته وقتي می خواهند پروژه تعریف کنند اول یک فاز صفر در نظر مي گيرند. فاز صفر یعنی هم فضا شدن با میدان و محیط و مجهز شدن به کلید واژه ها برای ورود به آن میدان. اگر در ایران ما ميانگين زماني اجراي پروژه های ملی بیش از ده و پروژه های استانی بین پنج تا هفت سال است اغلب بخاطر این است که فاز صفر تعريف نشده است. فاز صفر اگر تعريف بشود طبیعتا انسان پیش می افتد.

 

پیشا تبیین  ؛ فاز صفر
وداع با یک تلقی ، تجهیز به یک دیدگاه

 

تلاش ورزيم تا در این فاز صفر با یک تلقی وداع کنیم و به یک دیدگاه مجهز شویم. تلقی این است كه ما مستأجر هستي هستيم. مستاجر ایران هستیم. عضو فعال هستی نیستیم. این تلقی تا وقتی درست نشود ما تحولي نمي يابيم. همین آش هست و همین کاسه؛ لذا می توانیم به یک دیدگاه مجهز بشویم. چطور می شود ما این دیدگاه را کنار بگذاریم و به یک دیدگاه نو مجهز بشویم؟ اين مهم را به جلسه آتي واگذاز مي كنيم. در جلسه آتي:

 

بحث پيشاروي ؛
فاز صفر
ما
چیست؟

 

براي جلسه بعد می توانیم مشتركا روی این موضوع فکر کنیم. دوستان از یک هفته وقت استفاده کنند و به فاز صفر یا پیشا تبیین فکر کنند و به این برسیم که با تلقی موجود وداع کنیم و به یک دیدگاه جدید مجهز بشویم. منابع هست.مثل رمان و فیلم هست، بعضی فیلم. تجارب انسانی هم هست و یک 10-15 آیه هم وجود دارد. آيات سوره بقره هست-فارغ از این که قرآن را قبول داشته باشید یا نه،- از آيات مي توان به عنوان منبعي براي پژوهش استفاده كرد.- آيات 30-38 سوره بقره. اين آيات فلسفه خلقت انسان را بيان مي دارند و بطور كامل در چارچوب موضوع مورد وارسي ما قرار دارند. آمدن انسان به اين جهان بهر چيست را مي توان از آن استخراج كرد.

با سپاس از حضور و بذل توجه شما
نشست بعدي ؛
سه‌شنبه 7 آبان‌ماه 1387
ساعت 18:15 تا 20:15

آدرس وب‌سايت سلسله‌نشست‌ها :
www.dar-e-firoozeii.com
(شامل آرشيو صوتي و متني نشست‌ها)

 

چهار نفر از دوستان از جلسه قبل وقت گرفته بودند. ما تقاضا داریم حضار که جلسه را ترک نكنند. بنا داشتيم كه جلسه مشاركتي به پيش رود. نيمه دوم جلسه و ارائه بحث دوستان. از چهار نفری که وقت گرفتند هر کدام آماده تر هستند می توانند تشریف بیاورند. 

مشاركت كننده اول: وقتی که خدا مرا خلق می کرد

پری زیبا سجده ام می کرد

آرزو می کرد، از تمام دل

کاش جای من بود...بندگی می کرد

روزگاری می گذره از اون روزا، من می خواهم ازت بپرسم پریا

هنوزم دوست داری عاشقی کنی؟ جای من باشی و بندگی کنی؟

به نام خدا؛ خوشحالم که در خدمتتان هستم. بحث از بحران بود و بحران زدایی، در جامعه ما هر کسی از بحران تعریف خود را دارد. بحران برای هر کدام از ما متفاوت است. من را به سه سطح تقسیم بندی کردم. در سطح بالا یعنی ماورا، درخقیقت وجودیت، یعنی همان چیزی که بعضی ها با سرگشتگی از آن نام می برند. موضوعي که از نظر شخصیتی دچار مشکل مان مي كند، نمی دانیم از کجا آمده ایم، برای چه آمده ایم و قراراست کجا برویم. این بزرگترین بحرانی هست که ما دچار آنيم. شاید برای یک نمونه بتوانیم از پوچ گرایان نام ببریم. در سطح بعدی بحران اعتقادی و فرهنگی است که در اکثر جوامع وجود دارد. بحران اعتقادی که بر می گردد به اصول اعتقادی؛ و بحران فرهنگی که برمی گردد به بافت و شکل گیری فرهنگ جامعه. درسطح پایین تر بحران هایی هست که عام مردم با آن ها درگیر هستند. بحران خانواده و بحران اجتماع، نمونه اش ازدواج، نمونه اش اعتیاد، و خیلی از این بحران ها که این ها زنجیروار بهم متصل اند. وقتی که بحران از خانواده شکل می گیرد بعد برمی گردد به اعتقاد و فرهنگ و از آن جا می رسد به سرگشتگی و پوچی. جلسه پیش دوستانی که آمدند و صحبت کردند بیشترین نقطه تمرکزشان روی خانواده ها بود. درست است. خانواده های ما آنقدر که اهمیت می دهند از همان ابتدا بچه هایشان را بگذارند کلاس موسیقی و زبان و ورزش و مدارس علامه و تیزهوشان، یادشان می رود که باید با آن ها صحبت کنند. تا این حد قبول، اما نمی توانیم همه تیرهامان را هم به سمت خانواده هدف بگیریم. خودمان هم به هر حال جوانیم. می دانیم که از طرف خانواده ها یک سری از باید و نبایدها وجود دارد. خیلی از پدر و مادرها هستند که آن جنبه دیگر را هم دارند و اینجا ما هستیم که راه نمی آییم. بعضی وقت ها نمی توانیم از آن مسئولیتی که هست،... به دوش بکشیم. یک جور می خواهیم از آن طفره برویم. بچه  5 تا8 ساله است می گوید بابای من از همه قوی تر است، وقتی 8 ساله شد می گوید بابای من همه چیز را می داند، وقتی 15 ساله شد می گوید بابای من بعضی چیزها را می داند وقتی شد 20 سال می گوید بابای من هیچ چیز نمی داند، وقتی شد 30 سالش می گوید در این مورد می توانم رویش حساب کنم، وقتی شد 40 سال می گوید کاش بابام بود تا باهاش مشورت کنم و این دوره همینطور طي می شود. می آییم روی بحث اعتقادی و فرهنگی؛ همه در این جامعه آمده ایم که رشد کنیم، کمک کنیم به هم، فکر کنیم، درک ما بالا برود، قرار هست یک راهی را طی کنیم و به کمالی برسیم. بهانه زیاد می گیریم. یک جور هایی خیلی می خواهیم توجیه کنیم. یک نمونه کوچکش نماز؛ وقتی می خواهیم نماز نخوانیم سعی می کنیم بهانه بیاوریم. این که چرا باید نماز خواند؟ فلسفه نماز چیست؟ چرا من لاک دارم نمی توانم نماز بخوانم؟ اصلا چرا نماز عربی است؟ خیلی خوب توجیه می کنیم. همه مان هم می دانیم، همه مان آدمیم.

ای همه جانا، خداوندم، تمام خواهشم   

 من تورا دارم که اینگونه پر از آرامشم

و این بزرگترین بحران اعتقادی ماست. خدا و آرامش؛ تنها چیزی که وقتی وصل می شویم آن بحران دیگر رنگ ندارد و اینجا دیگر بحرانی وجود ندارد. یعنی طرف از نام خانوادگی اش، فامیلی اش چیزی است که از ان عذاب می کشد یا خانواده ای که در آن زندگی می کند. می گوید من فامیلی ام، من بچه جنوب، من...،من...و همین را طی می کند تا فرهنگ و اعتقادشرا زير سؤال ببرد. و بعد می رسیم به جایی که خودکشی می کند. چرا؟ چون سرگشته شده و به آن ماورا رسیده که من هیچم، من نمی دانم از کجا آمدم؟برای چه آمدم و کجا می خواهم بروم؟ دوستان جلسه قبل نكته هم گفتند که کسانی که نصیحتمان می کنند یا از یک سطح فراترند و یا از یک سطحی پایین ترند. من نمی دانم چرا ما، خود من، یا باید از این طرف بام بیفتیم و یا از آن طرف. چرا کسی که مولانه می خواند وقتی می گویی شاملو بخوان برایش عجیب است یا برعکسش. در صورتی که حرف این دوتا یکی است، مولانا و شاملو ندارد هر دو خواستند یک چیز را به ما بگویند. وقتی مولانا می گوید:

کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد

ناله کنم، بگویدم دم مزن و بیان نکن

این یعنی بحران، من بحران دارم. و شاملو می گوید:

کاش می توانستم خون روانم را

من قطره

             قطره

                     گریه کنم...تا

                                      باورم کنی.

این یعنی بحران از زبان شاملو، این هر دو بحران است. فقط مهم این است که ما بفهمیم هر دو دارند به ما یک چیز را می گویند. در آخرین گام آن جایی که می خواهیم برسیم و وصل شویم و بابی را که باید گشوده بشود، بگشائيم دیگر بحرانی وجود ندارد. چون دیگر من فهمیدم از کجا هستم؟ از چیم؟قرارهست چه کار کنم؟ فکر می کنم. یک ذره بحث می کنم. اسم این بحث بود باب بگشا؛ اگر قرار بود دری باز نشود و هزاران قفل هم که بود خوب اصلا دری نبود و دیوار بود. پس برای هر دری گشایشی هست. امیدوارم که همه درهای زندگیمان باز بشوند.ممنون.

 

مشاركت كننده دوم: به نام خدا؛ راستش بحثی را که من آماده کرده بودم تا ارائه کنم خیلی بی ربط با بحث نشست امروز نیست و خیلی از فکت های اصلی اش در بحث های امروز بررسی شد. برای من همیشه این سوال بود که چه می شود که وقتی ما سیر تاریخ را نگاه می کنیم، وقتی ما تاریخ را می خوانیم یک سری روش ها، یک سری راه کارها، ماندگار شده اند و برای همه نسل ها تبديل به درس شدند. این سوال برای من وجود داشت تا اینکه با یک سری از دوستان خود كه روی قرآن کار می کردیم ، به دوتا آیه برخوردم. وقتی این دوتا آیه را کنار هم گذاشتم خیلی توانست به من کمک کند و توانستم مکانیزمی را در بیاورم که خیلی به من کمک کند. یکی از این دو آیه، آیه 29 سوره انفال بود که می گوید: ای کسانی که ایمان آورده اید اگر از خدا پروا دارید برای شما ملاک تشخیص حق از باطل قرار می دهد و گناهانتان را از شما می زداید و شما را می آمرزد و خدا دارای بخشش بزرگ است. آیه دیگر، آیه آخر سوره عنکبوت است که می گوید: کسانی که در راه ما کوشیده اند به یقین راه های خود را بر آنان می نماییم و در حقیقت خدا با نیکوکاران است. وقتی من این دوتا آیه را کنار هم قرار دادم یک مکانیزم از آن در آوردم. ما موارد زیادی در قرآن داریم که خدا وقتی دینی را برای امتی آورد می گوید این در دست شما بود، بین ایدیهم. فکر می کنم دین خدا یک امر فطری است و ما هم بطور فطری خیلی از حق و باطل ها را تشخیص می دهیم. اگر واقعا به فطرت خودمان رجوع کنیم. بگذریم که مصداق های فرهنگی جامعه امروز سعی می کنند بگویند که ما اگر بخواهیم یک حق و باطل های خیلی خیلی طبیعی را بفهمیم باید یا چشم برزخی داشته باشیم، یا اهل مکاشفه باشیم یا اگر به هیچ کدام از این ها دسترسی نداریم در بزنگاه ها باید یک آخوند یا یک خوخشتره بیاید وسط زندگی ما و حق و باطل را به ما نشان بدهد و برود. واقعیتش این هست که ما انسان ها ملاک تشخیص حق از باطل  ذاتی را داریم.وظیفه اصلی انسان، به نظر من، در عمل است که خودش را نشان می دهد. وقتی که یک چیز را تشخیص می دهیم یا بنا به آن چیزی که به آن ایمان آوردیم به آن عمل می کنیم که در جدید به روی ما باز می شود. اگر به خاطر شرایط زندگی و شرایط محیطی ناحقی را که به آن پی بردیم ازش پیروی کنیم در یک سیری قرار می گیریم. هرکدام این ها یک سیر است. همانطور که در آیه 29 سوره انفال خواندم که اگر در این سیر قرار بگیری خداوند خود آرام آرام ملاک حق از باطل را به ما می دهددسترسي به ملاك يكباره نيست.  با توی اتاق نشستن و کتاب خواندن و زندگی کردن بدست نمی آید. چون قبل از این بحث تقوا پیش می آید و ما می دانیم که تقوا در حیطه عمل است که خود را نشان می دهد. وقتی ما یک حقی را می شناسیم و به آن حق عمل می کنیم یک در جدیدی به روی ما باز می شود و با دید جدیدی دنیا را نگاه می کنیم که این خودش در تشخیص حق از باطل کمکمان می کند. حالا اگر در این روند حق را بگیری و به باطل پشت بکنی این در سیر تکامل قرار می گیرد، اگر به باطل رو بیاوری این در سیر قهقرایی قرار می گیرد. حالا اگر بیاییم و به حرف هایی که به آن ایمان داریم عمل بکنیم این دیگر خود شامل قول الهی است که حتما ملاک حق از باطل را به شما می دهیم. این مکانیزمی بود که من درآوردم و خیلی از سوالاتی  که همیشه توی ذهن من بود را توانستم با آن جواب بدهم. وقتی سیر ابراهیم را با این حرف مقایسه می کنیم می بینیم که وقتی فهمید بت اشتباه است شروع کرد به ستاره پرستی و بعد ماه پرستی و بعد به خورشید پرستی روي آورد تا اينكه در اين مسير به حق ايمان آورد ولي وقتي ديد كه مكتب اشتباه است شك كرد و بالاخره به راه اصلي رسيد. خيلي وقت ها كه قرآن را مي خوانيم خطاب به پيامبر هم مي گويد مثل ابراهيم باش، حنيف باش، سير اصلي را ابراهيم پيدا مي كند، كيفي ترين سير رت پيدا مي كند. تز طرف ديگر يك مشكلي ما در دانشگاه داريم و خيلي وقتها به آن برمي خوريم اين است كه ما وقتي وارد دانشگاه مي شويم گروه هاي مختلف با پرچم هاي مختلف وجود دارند. وقتي كه مي خواهيم وارد بازي هاي سياسي شويم اول وارد اين مكتب ها شده و برچسب هاي اينها را به خود مي زنيم و دوست داريم جهان را با اين مكاتب تبيين كنيم. ولي طبق آيات قرآن جهان با اين مكاتب تبيين نمي شود.مكتب هست كه با جهان تبيين مي شود. ما وقتي مي خواهيم جهان را با اين مكاتب تبيين كنيم ؛ نمي شود. در حاليكه وقتي در مسير حق قرار مي گيريم مي توانيم يك مكتب را پيدا كنيم كه بيشترين همگرايي را با حق داشته باشد. نه اينكه اول مكتب را پيدا كنيم و بخواهيم حق و باطل را با آن تعيين كنيم. فكر مي كنم اگر ما در اين سير قرار بگيريم اگر هزينه اي هم داده مي شود، هزينه ، هزينه اعتقاديست. مشكلي كه ما داريم اين است كه وقتي هزينه اي داده مي شود يكسري دچار سرخوردگي مي شوند و ديگر فعاليت نمي كنند و يك عده اي هم برعكس مي گويند كه ما كه خيلي از حقوقمان محروم شديم ، بياييم و هزار كار ديگر هم انجام دهيم. اين دو سير قهقرائي دارد. برعكس اگر هزينه را هزينه اعتقادي ببينيم و برگرديم اين هزينه هم ما را در سير تعالي قرار مي دهد. اگر ما اينطوري نگاه كنيم مكتب هاي انساني هم مي توانند مهر الهي بخورند. واقعا وقتي مي بينيم يك مكتب حق گرايي مي آيد و جامعه ات را نجات مي دهد مي گوييم اينها مسلمان نبودند و...(در حيطه سنتي) اما وقتي كه مكتبشان را نگاه مي كنيم ، مي بينيم مثل جنبش هاي چپ امريكاي جنوبي حق طلب و عدالت خواهند. در عمل خيلي وقت ها با خيلي از كارهايي كه ما مي كنيم يكسانند در حاليكه مكاتب فرق مي كنند حالا چون آن مكاتب در آن زمان بيشتر با حق آن جامعه سازگار بودند و نتيجه هم يكسان بوده و نجات بخش هم در هر دو زمان بوده اند ، مامدگار مي شوند و الگوي روابط و روش هاي بعدي قرار مي گيرند. حالا اگر ما مكانيزم ايده ها و روش هايمان را تعيين بكنيم مي توانيم به آينده كارهايمان بيشتر اميد داشته باشيم. اين برداشت من از اين دو تا آيه بود كه خيلي كمكم كرده بود. نمي دانم تا چه حد درست هست يا نه. ممنون.

 

مشاركت كننده سوم: هفته پيش خيلي ساده لوحي بود كه در واقع مي توانم به يك انسجام روي بحران انسان امروز و متد خروج از آن برسم. فكر مي كنم هر قطعيت و انسجامي هم روي اين موضوع خالي از خامي نيست و فكر كردم كه داستان انگار پيچيده تر از انسان سازگار است و اينجا قرار نيست منجر به سخنراني براي دوستان بشود و الآن حرفهام صرفا در حوزه حرفها و دخالت هاي حوزه نظريست. و در واقع اين شتابزده است و غير كارشناسانه . ناقس است، توأم با انيوه ابهامات نظري و فقط قرار است بنا بر مشاهدات خودم يك شهادتي بدهم. براي همين از دوستان انتظار دارم كه در ارتباط با داوري حرفهايم سختگيري نكنند.

طرح دقيق و توأم با پرسش حياتي تر از پاسخ هاي كلي و يا ايدئولوژيك است. ما جدا از تاريخ جهان نيستيم و تحولات آن هم به شدت بر روي ما تأثير مي گذارد. امروز جهان مي رود به اينكه به مرگ جهان منجر شودو خداي سنت عبري؟! هم ديگر آنقدر پيشين خودش را ندارد. و موج هاي اصلاح مذهبي هم مي بينيم كه اخرين مقاومت هاي خودشان را انجام مي دهند. و تلاش براي قدسي ساختن آنچه كه عرفي است فكر مي كنم ره به جايي نمي برد. پوچ انگاري در حقيقت به منزله وضعيت هستي شناختي است و نه در واقع يك انگاره يك مدل معرفتي ، يك كلان گفتمان شده كه گفتمان هاي بنيادگراي اسلامي هم زير آن تعريف مي شوند. خدا يك گفتمان فراگفتمانيست. اگر به وجود خدا قائل نباشيم يا خدا را غير مشخص بدانيم يا متشخص بدانيم نمي توان از هدف خدا از خلقت دم زد. در اين مضعيت هم سنت گرايي مي تواند امكام پذير باشد اما نه براي آلترناتيوي براي اين وضعيت مسلط؛ كساني كه در اين قضيه بر مدار سنت مي گردند هم گرفتارند. بحث ماليخوليا در روانشناسي مطرح است كه فرد توان خلاط شدن از دسترنج را ندارد. پس ته مانده اي نگه مي دارد تا همچنان به آن وفادار باشد. آيا گرايش ما به احياي تفكر ديني ماليخوليايي است؟ من فكر مي كنم نهايتا سنت گرايان ما مي توانند يك امكان شوند. در واقع بنيادگرايان و تروريست هاي القاعده به همين اندازه از اين موضوع متأثرند كه كفارگرايان كلبي مشرب. پوچ انگاري منفعل هم در واقع همين است. كه شريعتي مي گويد در اين وضعيت يا بايد شراب فراموشيش دهد يا دست به انتحار بزند.

من در واقع فقط دارم دغدغه هايم را مطرح مي كنم. شايد سوگ وفاتم باشد.سوگ وفاتم كه در خلال آن پذيرش مرحله از دست رفته را مي پذيرد. فروپاشي اخلاقي زماني مطرح مي شود كه جامعه به بحراني ترين شرايط خودش برسد.زندگي من وقتي معنا دارد كه من هر عملي كه انجام مي دهم با لذت باشد.يعني خالق دسالئردهاي نوين انساني باشيم. راه برون رفت از اين وضعيت شايد پذيرش ميهماني باشد كه در آستانه در ايستاده است. پوچ انگاري؛

 

شركت كننده چهارم: هفته پيش آقاي صابر جمله خوبي درباره شكست و از نو شروع كردن گفتند؛ كه مردان نامي مي توانند پس از شكست از نو شروع كنند. و اينيك جان دوباره اي به من داد كه بتوانم روي خودم بازگشت دوباره اي بكنم. من مسئله ام بحران خودم است. بحران با خدا و اينكه فكر مي كنم اكثر آدم ها با خودشان بحران دارند. اول بايد خودم را بسازم بعد رابطه ام را با خدا بسازم. بحران يكسري عوانل و پيش زمينه ها دارد كه باعث مي شود فرد درون آن قرار گيرد. بحران من با يك بي فكري و ندانم كاري شروع شد. خيلي از ماها فكر نمي كنيم و از روي دلمان و احساسمان عمل مي كنيم. حالا شغل عوض كردن يا هر چيز ديگري باشد. بحراني كه با بي فكري باشد آدم راغافلگير مي كند. خيلي از اشتبهات آدم را برمي گرادند به خودش. جلسه پيش درباره جنگ احد و ندانم كاري مسلمانان بحث شد. بر مي گردم به بحران خودم. جنگ احد در حال پيروز شدن بود كه روي يك ندانم كاري به شكست انجاميد. من هم همينطور بودم. يعني اصلا متوجه نبودم كه چه اتفاقي دارد مي افتد. شروع كردم به تخريب كردن و همين تخريب باعث شد كه آنچه را هم كه دارم از دست بدهم. نمي توانم كسي را مقصر بدانم. البته هستند كه در مراحل بعدي توضيح مي دهم. ولي هركسي خودش مقصر است. 

يك تعريفي از طمع داشتم كه عين آن را مي خوانم. به نظر من طمع شامل زياده خواهي و توقع داشتن از خود و جامعه است بدون در نظر گرفتن شرايط بيروني و دروني. مولوي مي گويد:

ترسيدن ما كز دام بلا بود                         اكنون ز چه ترسيم كه در دام بلاييم

من در بحراني كه گرفتار بودم يك جرقه باعث شد كه آينده را در جهتي كه مي خواهم ترسيم كنم. اين جرقه خيلي مهم است. قبل از جرقه يكسري مراحل بود كه توانست به اين جرقه برسد.براي برون رفت از اين بحران يكسري چيزهايي را ترسيم كردم تا آنجا كه بتوانم طبق آن تلاش كنم و توانستم برنامه اي تهيه كنم. در شرايط بحراني شروع كردم به خلوت كردن با خودم. خلوت كردني كه واقعا خلوت باشد نه اينكه انسان به هزارجا فكر كند. توانستم براي خودم ارامشي درست كنم و به خودم برسم. بعد از رسيدن به آرامش شروع كردم به فكر كردن به چيزهايي كه برايم اتفاق افتاد. به اينكه بحران از كجا شروع شد. در مرحله سوم صادقانه و منصفانه بحران را تحليل كردم. بحران را نوشتم و جدول بندي كردم. در قسمت چهارم مي خواهم عين جمله را بخوانم: گذشت و بخشش عوامل بوجود آمدن بحران. گذشت براي اينكه انسان را از خودخوري و كينه توزي و مستهلك شدن نجات مي دهد و در ازاي سرمايه اش يك چيزي بدست مي آورد. كنتور را صفر كردم و از صفر شروع كردم.

قسمت پنجم؛ ديدم بهترين راه براي از نوع شروع كردن ، صحبت با اهل مناسب آن و مشورت كردن است. شروع كردم به مشورت كردن و درخواست هايم را هميشه از خداي خودم مي خواستم. از اينجا به بعد حركت شروع شد. آغاز حركت در راه نه بيراه.

قسمت هفتم؛ خواستن براي تغيير دادن وضعيت حاصل از بحران. تغيير بدي به خوبي. در تغيير بالاخره يك راهي براي انسان باز مي شود. و خداوند هم به انسان نظر خاص مي كند.

قسمت هشتم را با بيتي از مولانا شروع مي كنم:

قبله در دل آمد ساخت ها در دعا                        ليس للانسان الا ماسعي

كه اشاره به بحث جلسه قبل هم دارد. دانايي ظرفيت و شناختن حد خويش. اندازه تلاشمان سنگ برداريم.

قسمت نهم را براي خودم اينطور معنا كردم ؛ مرور هر از چندگاهي به گذشته.

قسمت دهم ثبات قدم داشتن و اميدواربودن؛ آدم بايد ثابت قدم باشد. ميل خواستن بايد هر روز در آدم بيشتر شود و دوباره بازگشت كند به فضل و كمك اطافيان و خدا. و چيزهايي را كه از خدا مي هواهد اميدوار باشد كه خدا كمكش مي كند.

صحبت هاي خودم را با اين جمله تمام مي كنم:

همه مردم را مي توان مدتي فريب داد، بعضي از مردم را مي شود براي هميشه فريب داد، اما همه مردم را نمي توان براي هميشه فريب داد.

 

آقاي صابر: خيلي ممنون از مشاركت دوستان. دوست اول بحران ها را سطح بندي كردند و به عنصر كليدي آرامش اشاره داشتند و راه آن را فهم جايگاه خود تلقي كردند.

دوست دوم از جانمايه ي دو آيه الهام گرفته بودند ، يك ملاك تشخيص و دو رهنموني در ذات انسان اها تشخيص ملاك هست، به اهميت سير توجه دارند و نهايتا اينكه ما تبيين هايمان كمك جهان باشد.

دوست سوم يك پيش نويسي از گزاره را تهيه كردند و روش توصيف پيش گرفتند در ترسيم وضعيت اخلاقي سياسي كه اشاره كردند، راه برون رفتي كه ايشان پيشنهاد دادند تعريف مجدد پروژه زندگي بود.

دوست چهارم هم طرح براي خودش رابا جمع در ميان گذاشت. ريشه بحران را ندانم كاري گداشت، و نهايتا يك دستورالعمل ده بندي كه از خلوت شروع مي شد و به اميد مي انجاميد مطرح كردند. 

خيلي متشكر. اگر در جلسات بعد بشود نيمه دوم فعالتر شود ، يك پروژه اي را آرام آران پيش برده ايم. عنوان بحث جلسه بعد اين است كه فاز صفر ما چيست؟ كما اينكه بحث بحران را هم با خودمان حمل مي كنيم و جلو مي بريم. براي جلسه بعد فكر كنيم كه چطور تلقي مستأجري در هستي را كنار بگذاريم و به عضويت در هستي درآييم.خيلي متشكر.شب همگي خوش.